۱۳۹۰
دی؛ رابطه منطقی میان صبر، پول و تکامل
آذر؛ آیا تویی؟ نیست باورم!
آذر؛ آیا تویی؟ نیست باورم!
۱. این روزها در مغازه بقالی دوربین گذاشته‌اند تا مبادا از روی هوس چیزی در دهان‌مان بگذاریم. در بانک دوربین گذاشته‌اند تا مبادا دست به سرقت مسلحانه بزنیم. در جاده دوربین گذاشته‌اند تا مبادا دقت پای راست‌مان از کروز کنترل کمتر باشد. در وسط چهارراه دوربین گذاشته‌اند تا مبادا رانندگان متخلف از دید سربازان گمنام امام‌زمان غائب شوند. در مطب دندانپزشکی دوربین گذاشته‌اند تا مبادا در معاینه دکتر تیپ و قیافه و راه‌رفتن مریض از قلم بیفتد و بالاخره در کتابخانه محل کارمان دوربین گذاشته‌اند تا مبادا پژوهشگران خبطی بکنند و خمیازه‌ای بکشند و آوازی بخوانند و در وب چرخی بزنند و وقت و بی‌وقت قیلوله نمایند و خلاصه از صراط آدمیت خارج شوند. نمی‌دانم آیا در کره‌شمالی هم مردم اینگونه زندگی می‌کنند؟ باورش سخت است!
۲. از آنجا که نمی‌توان به میزان ساعت کاری اعلام‌شده در ماه گذشته توسط یک طلبه اعتماد کرد ـ چرا که به احتمال زیاد او آدم دقیقی نیست و یا آنکه نسبت به حلال یا حرام‌بودن مالش بی‌تفاوت است ـ می‌بایست از دستگاه خاصی برای ثبت ورود و خروج افراد استفاده کرد. همچنین از آنجا که دستگاه‌های کارت‌زن نمی‌توانند از عهده تشخیص طلابی برآیند که کارت‌شان را به دوستان‌شان داده‌اند تا به جای آنها بکشند، می‌بایست از سیستم ثبت اثر انگشت استفاده کرد. اما امان از روزی که بند انگشت سبابه آدمی در اثر برخورد با لوله‌اگزوز زیر موتور اتومبیل بسوزد و تاول بزند و علاوه بر آنکه برخورداری از برخی امکانات تاچ‌پد لب‌تاپ مستحیل می‌گردد، دستگاه ثبت ساعات کاری نیز نتواند صحت حضور او در محل کار را تشخیص دهد. اینجاست که باید اثر انگشت شست آدم اسکن شود تا دستگاه بتواند باور کند که این ما هستیم که در محل کار حاضر شده‌ایم.
۳. صهبا وقتی که قهر کند، دیگر قهر کرده است و به هیچ وجه قیافه‌ام را تحمل نمی‌کند. اینجاست که دست به دامن عمه‌ام می‌شوم تا وقتی من از کنار قلقلکش می‌دهم تا بخندد، او از جلو برایش ادا و اطوار دربیاورد و اینگونه من بدون اینکه هویتم فاش شود، از بازی با فرزند شش‌ماهه‌ام لذت ببرم. کوثر هم عادت کرده شب‌ها قصه بشنود اما نخوابد. در یکی از شب‌ها وقتی به آمدن گرگ به پشت در خانه شنگول و منگول و هپه انگور رسیدم، ناگهان توجهم به تلاش باطل برای تشبه به حق جلب شد و اینکه شیطان چگونه با شبیه‌سازی خود را به جای ناصحین جا می‌زند و به واسطه همین نشناختن و اشتباه گرفتن، آدمی فریفته می‌شود و راه را گم می‌کند... که ناگهان کوثر به طرز وحشیانه‌ای انگشتش را در چشمم فرو کرد و گفت: دصه بدو!
۴. تا یکی دو سال پیش تنها مداحان بودند که دمار از روزگار عزاداری درآورده بودند و به هنگام ذکر مصیبت هرچه از دهان‌شان برمی‌آمد، عربده می‌کشیدند؛ به تازگی اما سخنرانان هم عقب‌ماندگی خود را جبران کرده و دوشادوش مداحان، دست‌اندرکار بنای دیوار بلندی میان مردم و اهل‌بیت شده‌اند. فرقی نمی‌کند؛ منبری‌های حکومتی مدام از بصیرت و فتنه و انتخابات و هواپیمای به اسارت گرفته شده سخن می‌رانند و همتایان ضدحکومتی آنها هم از فضایل و فواید قمه‌زنی و مذمت و نکوهش هر آن که با آن مخالفت کند و می‌کند و کرده است. بیچاره صاحب این عزا و ماتم و منبر که به نام او چه کام‌ها از این دنیا نمی‌گیرند! در یکی از معدود روضه‌هایی که منبری‌اش باادب و باسواد بود و به واقع ذکر مصیبت می‌کرد ـ درست در میانه روضه که گریه امانم نمی‌داد ـ انگشتان دو دستم را دیدم که به یکدیگر گره می‌خوردند و باز می‌شدند و دوباره درهم می‌فشردند. تعجب تمام وجودم را پر کرده بود که آیا این همان منم؟ گویا این جان به عاریت گرفته‌ام چنان سرشار شده بود که تاب تحمل هیولای بدن را از کف داده بود.

مشاهده و ثبت نظرات

محمد.ن
گویا این جان به عاریت گرفته‌ام چنان سرشار شده بود که تاب تحمل هیولای بدن را از کف داده بود...

مهدی لطفعلی زاده
یاسر عزیز سلام
و اینبار من انگشت پایم را در چشمت میکنم و میگویم دصه ندو، چرا که دیگر فایده ای ندارد چرا که گرگ مادر و شنگول و منگول و حبه انگور را خورد و اکنون بچه گرگها را زاییده و من بحال آن بچه گرگها دلم می سوزد که دیگر نه مادریست نه شنگولی نه منگولی و نه حبه انگوری که آنها با آنها دصه ای دیگر بسازند تا فرزندان ما برایشان تعریف کنند و فرزندان فرزندانمان به طرز وحشیانه‌ای انگشتشان را در چشم آنها فرو کرد و بگویند: دصه بدو؟!



آبان؛ تغییر می‌کنیم
مهر؛ تکرار خاطره‌انگیز چیزها
شهریور؛ زندگی سراسر پروژه
مرداد؛ گرچه ماه رمضان است
تیر؛ مصائب شیرین ما و ملت
خرداد؛ سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود
اردیبهشت؛ روزهای روشن آینده
فروردین؛ ضرب و تقسیم الکی


۱۳۸۹

۱۳۸۸

 

جستجو



© 2010-2012 YaserAeen.ir
About